تصویر ترانه
منوی وبلاگ
مهدی


صفحه نخست
تماس با نویسنده
اضافه به علاقمندی ها
صفحه خانگی شود

نویسندگان وبلاگ
مهدی


آرشیو وبلاگ
بهمن ۸٧
بهمن ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦


لینک دوستان
وبلاگ اصلی...ترانه علیدوستی
وبلاگ فارسی
ليست وبلاگ ها
قالب وبلاگ
اخبار ايران
اخبار ICT
تفريحات اينترنتي
تالارهاي گفتگو
خرید اینترنتی
ماکرومدیا ایکس

  RSS 2.0  


لوگو دونی
وبلاگ فارسی

« من از مُصاحبت ِ آفتاب می آیم

کجاست سایه!؟ » *

 

* تردید ، دیدار شد و پلان آخـرش....

 

مثل عکس ِ رخ مهتاب که می افتد در آب

 

همه چیز مثل خواب بود. البته خوابی دیوار به دیوار یقین و بیداری. امروز را در تقویم ام ثبت می کنم: دوشنبه 21 بهمن ماه سال 1387شمسی. لحظاتی پس از رؤیت تردید.

تمام عابران ِ شبانگاه ِ خیابان ِ بهشتی از تقاطع میرزای شیرازی تا پل کریم خان زند و نبش کتابفروشی خوشنام چشمه، شاهد گریستن و گاه خنده های کودکانه و ذوق های آسمانی نویسنده ای بودند که دستش به نگارش سینما جز به سمت ِشعر نمی رود.

این بار به قاطعیت قسم می خورم که انگار نیمی از مطالب وبلاگ اصلی نشأت گرفته از الهام های معنوی و نیمی نیز بر حسب ِ خبرهایی ست که خودشان را در مسیر من قرار می دهند؛ و این بار...

اینجا وبلاگ عکس نوشت هاست. حدود یکسالی می شود که ننوشته امش و نوشتن در اینجا نیز جز شعر نمی پذیرد. نه شعری بود و نه شعوری برای زایش آن.

اما امروز کلمات بود که در قاب تصویر پرده ی نقره ای ، انگشت اشارت به سمت عکسی از این وبلاگ گرفتند و با شهادت شان تاییدش کردند.

شب یلدای امسال بود.اول دی ماه. برای لوگوی وبلاگ اصلی نشستم و با یک حس تازه و مصرعی از بیتی از شاعری به نام فاضل نظری، و به یاد نام مهتاب در فیلم تردید که تمام بار خوب معنایی اش را - لااقل برای من- از داستان های مصطفی مستور دارد، طرحی زدم. در عین سادگی، پر کلام. در ستایش از ترانه علیدوستی؛این خواهر عزیز و شریف ِهمواره.

کمی کمتر از دو ماه بعد. در نوروز سینمای ایران؛ بهمن ماه و فیلم فجر. نشسته ای و داری تردید می بینی. همه چیز جدا و آن سکانس پایانی و آن پلان آخر که دیوانه کننده بود و مسحور کننده. انگار که همچون پیشگویی تمام قشنگی این لحظه را با همان عکس روایت کرده بودم.

مهتاب دارد پس از آن همه اتفاق و آن همه دشمنی ها، در به در به دنبال سیاوش می گردد. حقیقت برای او مشخص شده . و چه جالب که وقتی می بینی که نام برادر دیوانه ی مهتاب،دانیال است. نام پسرانه ای که...

مهتاب،سیاوش را زخمی می بیند. می رود و می ایستد در کنار برکه ی مقابل پاهای او. حالا میانه ی مهتاب و سیاوش( که شرط ِرسیدنش به آرامش، مستلزم گذر از آتش است) برکه ی آب قرار گرفته. دوربین خوب ِ فیلم تردید پس از تأملی در چهره ی مصمم ِمهتاب، سر به احترام فرو می آورد و عکس او را می بینیم که در موج ِ نجیب ِ آب مهمان شده...

 

مثل ِعکس ِرُخ ِمهتاب که می افتد در آب

 

* از سهراب سپهری

- نظراتتان را می توانید در وبلاگ اصلی و با عنوان برای  عکس نوشت نیز بنویسید.


مهدی : ساعت ٤:٠٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٢ بهمن ،۱۳۸٧



می گویم : داشت از درب خروجی سینما فلسطین بعد ازتماشای افتتاحیه ی کنعان خارج می شد که عکس را بی هوا گرفتم. هزار تا عکس به کنار و این هزارو یکمی چقدر جادویی و معنادار است برای من.

می گوید: اصلا عکس خوبی نیست. کادر به تمامی نتوانسته پهنای چشمها و بلندای بینی را در خود جای دهد. حاصل یک اتفاق است و این اتفاق اصلا هنری و حرفه ای نیست. اگر منظور ثبت چهره بود که اصلا نمایان نیست و اگر موج تصویربود که آنهم آنقدر که حساب رویش بازکرده ای از کار در نیامده. شاید یک ویژگی نسبتا خوبش همان نمایش نیمی از تصویر سوژه در پیش زمینه و نیمه ی دیگرچهره ی شخص ایستاده در بک گراند باشد؛همین.

می گویم...نمی گذارد چیزی بگویم!

می گوید: ... که آنهم شاید با فتوشاپ گوشه های کادررا بریده باشی و یا اصلا موج را هم با کمک ابزار آن روی عکس انداخته باشی.

بغض می کنم...خودش می داند که ظالم شده!

می گوید: البته هیچ آدم عاقلی نمی آید نیمی ازچهره ی سوژه ی مهمش و بازیگری که دربه دره حتی یک عکسش است را با کمک و در واقع جفای یک نرم افزار برش بزند... و می دانم که تو خیلی عاقلی!

آرام می خندم... خودش می داند،اما باز می پرسد:

منظورت از این عکس چیست؟ حرف حسابت را درست بگو!

می گویم : آیا در ازدحام ِمتکثر این نقش ِنشسته بر پیکره ی شال ِآبی؛ طرحی از سیمرغ ِافسانه ای نمی بینی که بی اذن ِداوری و یا محکمه ای هنری،خوش و آرام و آسوده نشسته بر شانه ها و گیسوان ِساکن ِسمت ِروشن و معصوم و معنادار زندگی!؟


مهدی : ساعت ۱:٠۳ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٩ بهمن ،۱۳۸٦


به مناسبت روز ملی سینما

اینجا سن تالار وحدت است... ترانه؛همچون تندیس اصیلی از نجابت منتظر ایستاده تا خانم الهام حمیدی،نشان بازیگر دوم زن سال را از نهمین جشن خانه ی سینما دریافت کند و همراه رسول صدر عاملی تشویق شوند و پائین بروند.

لحظاتی پیشتر از این تصویر،ترانه علیدوستی نشان بازیگر دوم مرد سال را به آقای محسن قاضی مرادی اهدا کرد.

او حالا به چنان اعتباری در سینمای ایران رسیده که می تواند علاوه بر آنکه سیمرغ را سزاوارانه بر شانه های خودش بنشاند؛ بلکه آن را به دیگران نیز تعارف بزند.

برای ترانه ی علیدوستی خوشحالم؛برای همه ی عمر و تمام افتخاراتش و مهمتر از آن برای اعتبار اندوخته اش.

شرح  ِشخصی:

آن روز- عکس را می گویم- بیست ویکم شهریور ماه سال هشتاد و چهار بود...یکی از روزهای غم انگیز زندگی من!...خاله ی بزرگم به رحمت خدا رفته بود و ما را تنها گذاشته بود. رفتن به مجلس عزای او بسیار واجب تر از حضور در جشن خانه ی سینما برای من بود...و همین؛درصدی از غم را بر حجم اندوهم افزوده بود. شب هنگام وقتی به خانه آمدیم،نشستم پای اینترنت که پیامبر دوران جدید است!...با تعجب در عکس های خبرگزاری ها دیدم که خانم ترانه علیدوستی هم جزو اهدا کنندگان جوائز بوده؛و تعجب آورتر دیدم که سر تا پا مشکی پوشیده!... او بدون آنکه بداند،ناخواسته در غم من به پاس سالها هواداری ام،تیره پوشیده بود؛...شاید و شاید در پاسخ به لباس تیره ای که من در اردی بهشت هشتاد و چهار- بدون آنکه او بداند- در سر مراسم چهلم درگذشت برادر نوجوانش( پویان) پوشیده بودم.


مهدی : ساعت ٢:۱٧ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٢ شهریور ،۱۳۸٦


اینجا سالن انتظار تالار وحدت است. پس زمینه ی عکس نشان از حوالی عصر می دهد...عصر بیست و یکمین روز از بهمن ماه سال هشتاد...هنوز ترانه علیدوستی به داخل اصلی تالار نرفته...هنوز مجری مراسم نام او را به عنوان بهترین بازیگر زن سال سینمایی هشتاد نخوانده و جایزه اش را از دست پرویز پرستویی نگرفته...هنوز ترانه آنطور که شایسته اش است شناخته نشده...فیلم « من،ترانه، پانزده سال دارم » در روزهای جشنواره به درستی و دقت و تحسین مشاهده شد،اما ترانه ی هجده ساله و یک ماهه ی آن روزها، مهر تائید مجامع سینمایی را هنوز اخذ نکرده...هنوز شام شیرین اختتامیه نرسیده.

ترانه دارد تار و پود دلش می تپد...از نگهبان تالار وحدت پیام تبریک را هنگام ورود به سالن شنیده،ولی باورش نیست که سیمرغ نقش اول را بگیرد...آیا سیمرغ روی شانه های من خواهد نشست؟...ترانه خودش شک دارد!... اما همه باورش کرده اند.

لحظه ها دارند می رسند...مجری نام او را می خواند...ترانه دلش می لرزد،اما پاهایش نه...استوار روی صحنه می رود...کاملا حرفه ای...تشکرمی کند... و سینمای ایران ستاره ی لایق اش را می یابد.


مهدی : ساعت ٥:٢٠ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٢ امرداد ،۱۳۸٦


هدف از تاسیس این وبلاگ ضمیمه ایی ست برای وبلاگ اصلی که تصاویر این هنرمند ارزنده و با اخلاق را انتشار می دهم

مهدی : ساعت ٦:۳٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٠ امرداد ،۱۳۸٦


این وبلاگ متعلق به مهدی.ق می باشد

مهدی : ساعت ۳:٢٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٠ امرداد ،۱۳۸٦


-